close
تبلیغات در اینترنت
حکایت پندآموز

مسائل دینی

تبلیغات

اینـتر وب

حکایت پندآموز

بازدید : 13 |
تاریخ : یکشنبه 21 شهريور 1395 زمان : 23:54

حکایت پندآموز

 

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.

مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.

روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:

حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و بازار می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!

مرد در خانه را باز کرد و رو به زن گفت:

 برو هر جا دلت می خواهد!

زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!

غروب وقتی به خانه بازگشت.

مرد خندان گفت: 

خوب! 

شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟

 چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .

زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟

مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!

زن باز هم با تعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟

مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!

هرکه باشد نظرش در پی ناموس کسان                  پی ناموس وی افتدد نظر بوالهوســــان

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
نویسنده : sinadida | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی